و اما امروز

امروز فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در اکثر محله ها به چشم می خورن و هر چه بخواید و نخواید در اونا هست. از انواع تنقلات و خوراکی ها گرفته تا صابون و شامپوی خارجی و لباس و لوازم آرایش و لوازم الکترویکی و موبایل و تبلت و ماساژور و خلاصه هر چی که تو فروشگاه جا بشه!

و حال، این تن های فربه، تکیه زده بر صندلی های راحت اتومبیل، از شنیدن کلمه ی قحطی به ترس افتاده و به سوی بازارها هجوم می برن. مبادا تی شرت بنتون گیرمون نیاد! مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شه! مبادا قند و چای کمیاب شه!

متاسفانه اشتهای یه عده که کم هم نیستن برای مصرف و تجمل گرایی سیری ناپذیر شده  و هر مقدار که این اشتها در مادیات بیشتر شده، غفلت در پیشرفت در معنویات و اخلاق و محبت هم کمتر شده!

ورشکسته شدن انتشارات ها، عقب موندن در علم و فرهنگ و هنر، رکود مراکز علمی؛ فرهنگی و هنری مهم و نگران کننده نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقمون سخت نگرانیم!

خلاصه این روزها مهربانی و گذشت جاش رو به رقابت افراطی و خشم داده، اکثرا فقط به فکر خودشونن، به فکر تن خودشون. و برای راحتی خودشون به قیمت ناراحتی دیگران زندگی میکنن. کم پیدا میشه که کسی یه نفر دیگه رو فقط به خاطر خود اون طرف بخواد و دوسش داشته باشه، بلکه او رو بخاطر فایده هایی که براش داره دوسش داره. رابطه ی آدم ها بر اساس سود و زیان و دو دو تا 4تا شده نه بر اساس کرامات انسانی. بطوری که اگر یه نفر، بدون دلیل و بدون چشم داشتی، کار مفیدی رو انجام بده، اکثرا تعجب می کنند و حتی ممکنه پیش خودشون یه قضاوتهایی هم بکنن. مثل داستان یکی از معلمین دبیرستانم که خیلی دوسش دارم. میگفتند که اخیرا رفته بودند تو یه روستایی، بطور رایگان معلمی می کردن. بعد یه عده پشت سرشون حرف درمیارن که فلانی میخواد پست بگیره و کاره ای بشه از الان داره اینطوری میکنه که بعدا باهاش راحت تر به هدفش برسه!!

حتی تحمل راه دادن به همدیگه تو رانندگی رو هم نداریم. انگار مسابقس! هر کی دیر برسه بازندس!

خدانکنه یکی حواسش نباشه و یدفه بپیچه جلوی یه ماشین دیگه. اکثرا تا این وضعیت براشون پیش میاد شروع میکنن به طرف ناسزا گفتن و بی ادبی. حالا کاش ناسزا گفتنشون هم مثل ناسزا گفتنای قدیم بود! یه چیزایی میگن که مخ آدم سوت میکشه! به جای اینکه وسطش بوق بزنیم باید آژیر بکشیم!!

به قول یه جانباز عزیزی که میگفت: تو جنگ در عین کمبود آب و تشنگی، باز هم اول خودمون آب نمی خوردیم، بلکه به اطرافیانمون و رزمندگان دیگه میدادیم بعد خودمون می خوردیم ولی الان یه عده برای رسیدن به اهدافشون حتی آدم هم میکشن!

واقعا چرا زمونه اینطوری شده؟ علتش چیه؟ یه عده معتقدند بخاطر مشکلات و سختی های زندگی و روزمره مثل گرانی و کلا مشکلات اقتصادیه. اما مگه این مسائل قبلا نبوده؟ دیگه از زمان جنگ بدتر هم بوده. پس چرا اون موقع اینطوری نبود؟

آه وطنم، ای میهنم، تو را چه شده است؟ چرا رابطه ی آدم هایت سرد و بی روح شده؟ چرا رابطه ی خواهر با خواهر، برادر با برادر، برادر با خواهر، حتی والد با فرزند گاهی منجر به سالها قهر و جدایی می شود؟ آه ای مهد آدم های بزرگ، چرا همسایه از درد همسایه ی دیوار به دیوارش بی خبر شده؟ چرا مثل قبلت، کوچکترها احترام بزرگترها را رعایت نمی کنند؟ چرا احترام شاگرد به استاد کمتر شده؟ چرا از همه توقع داریم، جز از خودمون؟ چرا در ایراد گرفتن از دیگران استادیم، اما عیبهای خودمون رو بررسی نمیکنیم و برطرف نمیکنیمشون و حتی از نقص های خودمون بی خبریم؟ چرا از صفا و صمیمیت گذشته ها خبری نیست؟ چرا اینقدر فاصله افتاده؟ آه ای گوهری که آرزوی آباد شدن و پیشرفتت را داریم، چرا به این روز افتاده ای؟

قحطی ای که ما ایرانیان امروز بیش از چیز دیگه اون رو لمس می کنیم، قحطی اخلاقه

قحطی صداقته

قحطی همدلیست

قحطی مهربونیست

قحطی عشقه

قحطی انسانیته


به نظر شما، علت یا علل قحطی موارد فوق چیه؟ راه حل خروج از این وضعیت چیه؟